وصـــــــــال خـــــدا - page 2



توجه :

1- برای ورود به صفحه اصلی وبلاگ اینجا کلیک کنید.
2- شما می توانید با این آدرس وارد وبلاگ شوید : vesalekhoda.com
3- این وبلاگ دارای صفحات بعدی نیز می باشد،از آنها دیدن کنید.
4- برای دیدن عناوین مطالب وبلاگ اینجا کلیک کنید.
5- انتقادات و پیشنهاد های خودتون رو در قسمت نظرات مطرح کنید.
6- اگر تونستید لطف کنید و در نظر سنجی ها شرکت کنید.






یا بقیة الله
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
10 اسفند 1390
زمان :
5:51 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

  

یا بقیة الله  

  

 

و اگر شیعیان ما -که خداوند توفیقشان دهد- در راه ایفای پیمانی که بر عهده دارند 

 همدل می شدند،میمنت ملاقات ما از ایشان به تاخیر نمی افتاد و سعادت دیدار ما  

زودتر نصیب آنان می گشت،دیداری بر مبنای شناختی راستین و صداقتی از آنان نسبت  

به ما. پس ما را از ایشان باز نمی دارد مگر آنچه از کردار های آنان که به ما می رسد  

و ما را ناخوشایند است و از آنان روا نمی دانیم. 



عروسک های خدا
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
10 اسفند 1390
زمان :
5:00 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

  

 عروسک های خدا 

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود

زمینی بود و آسمانی،خاکی بود و ابری

انسان آفریده شد از خاکی حقیر با ذاتی فقیر

انسان هایی عروسکی

...و خداوند عروسک هایش را دوست داشت

...روزها گذشت

و هر چه انسان ها بزرگ تر می شدند

انسانیت کوچک تر می شد

و آنها انسان بودند و آدم نبودند

انسان هایی عروسکی

...و خداوند عروسک هایش را دوست داشت

و خداوند محبت را آفرید

ولی آنها دل نداشتند تا محبت کنند آخر آنها عروسک بودند

...و خداوند عروسک هایش را دوست داشت

به همین دلیل به آنها خیلی محبت می کرد

اما آنها زبانی برای تقدیر و تشکر نداشتند،داشتند و نمی گفتند

آخر آنها عروسک بودند

...و خداوند عروسک هایش را دوست داشت

او هر روز حرفهایی قشنگ و عاشقانه در گوش عروسک هایش

زمزمه می کرد

اما آنها گوشی برای شنیدن نداشتند،داشتند و نمی شنیدند

آخر آنها عروسک بودند

...و خداوند عروسک هایش را دوست داشت

هر روز عمیق ترین و پر شوق ترین نگاه ها را به چشم های

عروسک هایش می ریخت

اما آنها چشمی برای دیدن نداشتند،داشتند و نمی دیدند

آخر آنها عروسک بودند

...و خداوند عروسک هایش را دوست داشت

همیشه فضا را به دل انگیز ترین عطرها معطر می ساخت

،اما عروسک ها بینی ای برای بو کشیدن نداشتند

داشتند و حس نمی کردند آخر آنها عروسک بودند

...و خداوند عروسک هایش را دوست داشت

او همیشه زیباترین ها و بهترین ها را به عروسک هایش

هدیه می داد

،اما عروسک ها دستی برای گرفتن نداشتند

داشتند و نمی گرفتند آخر آنها عروسک بودند

...و خداوند عروسک هایش را دوست داشت

...آری

ما دنیای پاک و معطر معنویات را رها کرده و به دنیای سیاه

و خداوند انسان را آفرید...

و بد بوی مادیات دل بستیم سیاهی ای که از تیرگی تمام

رنگارنگی های دنیا به وجود آمده بود

...رنگ هایی چون ثروت،چون شهوت،چون

ما خود را به غفلت آلوده کردیم تا راحت تر بتوانیم صدای

بلند و رسای حق را نشنیده بگیریم

آری،ما در لجنزار دنیا گرفتار شده ایم

لجنزاری که حاصل خودخواهی های ما انسان های

...عروسکی است

  

     ....  و خداوند هنوز هم عروسک هایش را دوست دارد

 

  

منبع : شبگرد تنها

  



خدا چه شکلیه؟
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
2 اسفند 1390
زمان :
11:57 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

  

خدا چه شکلیه؟

 

 

 

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر  

کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل  

به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.  

اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر  

داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و  

مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد........ خم شد روی سرش و گفت :  

داداش کوچولو! 

تو که تازه از پيش خدا اومدی ……….

به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟  

آخه من کم کم داره يادم ميره؟؟؟



راه بهشت
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
27 بهمن 1390
زمان :
3:27 ق.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

 

راه بهشت  

 

  

 

قشنگه 

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند.  

هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد  

نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش  

رفت.گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی  

ببرند…!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به  

شدت تشنه بودند.  

در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش  

طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود.  

رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر  

قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر  

دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب  

بنوشد.ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. 

پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این  

مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش  

باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با  

کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر  

که می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید  

برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند!  

این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که  

حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند... 



روز قسمت
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
10:30 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

  

روز قسمت . . . 

 

  

 

روز قسمت بود... 

خدا هستی را قسمت می كرد.  

خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد.  

سهمتان را از هستی طلب كنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر كه آمد چیزی خواست.  

یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. 

یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز.  

یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را.

در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این  

هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚  

نه آسمان ونه دریا. تنها كمی از خودت‚ تنها كمی از خودت را به من بده.

و خدا كمی نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای  

باشد.تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچك پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : كاش می دانستید كه این كرم كوچك ‚ بهترین را  

خواست. زیرا كه از خدا جز خدا نباید خواست.

هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره  

ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان  

چراغی است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچك بخشیده است.

 



من از خدا خواستم
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
9:57 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

  

من از خدا خواستم...

 

 

من از خدا خواستم که پليدي هاي مرا بزدايد

خدا گفت : نه

آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم .بلکه آنها براي اين درتو  

هستندکه تو در برابرشان پايداري کني

 

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه

روح تو کامل است . بدن تو موقتي است

 

من از خدا خواستم به من شکيبائي دهد

خدا گفت : نه

شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شکيبائي دادني نيست بلکه به  

دست آوردني است

 

من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد

خدا گفت : نه من به تو برکت مي دهم

خوشبختي به خودت بستگي دارد

 

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد

خدا گفت : نه

درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد

 

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

خدا گفت : نه

تو خودت بايد رشد کني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي

 

من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد

خدا گفت : نه

من به تو زندگي مي بخشم تا تو از همۀ آن چيزها لذت ببري

 

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا ديگران را همان طور که او دوست  

دارد ، دوست داشته باشم

خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتي

امروز روز تو خواهد بود

آن را هدر نده

باشد که خداوند تو را برکت دهد... 



دلم تنگه... __________________________________________ کپی برداری با ذکر منبع مجاز میباشد!!! __________________________________________
بازديد امروز: 11
بازديد ديروز : 101
افراد آنلاين : 6
بازديد ماه : 253
بازديد سال : 12015
کل بازديدها : 12015
تعداد مطالب : 48
تعداد نظرات : 183
برای تبادل لینک بر روی ارسال لینک کلیک کنید ( وبلاگ های مذهبی)

***ارســــال لـيـنـك***

چه مطالبی در وبلاگ قرار داده شود؟
دانلود مداحی و سخنرانی و دعا
داستان های آموزنده
عکس های مذهبی
دل نوشته و مناجات ها
از همشون خوشم میاد!!!
هیچ کدام
به نظر شما وبلاگ در چه حدیه؟
عالیههههههههههههه
خوبه
بد نیست
خوشم نمیاد!!!
سرعت باز شدن وبلاگ چطوره؟
خوبه
متوسط
واقعا حالگیری بود!!!
شما از چه اینترنتی استفاده میکنی ؟
اینترنت پر سرعت ( ADSL )
اینترنت خانگی ( Dial up )
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به وصـــــــــال خـــــدا - page 2 مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

0.04840707778930664756
0.00000000000000000000