وصال خدا،دانلود سخنرانی،دانلود مناجات
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
16 آبان 1390
زمان :
3:04 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

    
  

سلام   

 

به وبلاگ وصال خدا خوش آمدی  

 

این وبلاگ دارای صفحات بعدی نیز می باشد

 

از همه مطالب در صفحات دیگر دیدن کنید 

 

لطفا در نظر سنجی های کنار صفحه شرکت کنید  

 

یا زهرا سلام الله علیها ادرکنا 

اللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم



خدا چه شکلیه؟
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
2 اسفند 1390
زمان :
11:57 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

  

خدا چه شکلیه؟

 

 

 

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر  

کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل  

به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.  

اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر  

داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و  

مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد........ خم شد روی سرش و گفت :  

داداش کوچولو! 

تو که تازه از پيش خدا اومدی ……….

به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟  

آخه من کم کم داره يادم ميره؟؟؟



راه بهشت
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
27 بهمن 1390
زمان :
3:27 ق.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

 

راه بهشت  

 

 

قشنگه 

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند.  

هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد  

نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش  

رفت.گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی  

ببرند…!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به  

شدت تشنه بودند.  

در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش  

طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود.  

رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر  

قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر  

دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب  

بنوشد.ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. 

پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این  

مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش  

باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با  

کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر  

که می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید  

برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند!  

این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که  

حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند... 



روز قسمت
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
10:30 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

  

روز قسمت . . . 

 

روز قسمت بود... 

خدا هستی را قسمت می كرد.  

خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد.  

سهمتان را از هستی طلب كنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر كه آمد چیزی خواست.  

یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. 

یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز.  

یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را.

در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این  

هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚  

نه آسمان ونه دریا. تنها كمی از خودت‚ تنها كمی از خودت را به من بده.

و خدا كمی نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای  

باشد.تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچك پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : كاش می دانستید كه این كرم كوچك ‚ بهترین را  

خواست. زیرا كه از خدا جز خدا نباید خواست.

هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره  

ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان  

چراغی است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچك بخشیده است.

 



من از خدا خواستم
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
9:57 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

  

من از خدا خواستم...

 

 

من از خدا خواستم که پليدي هاي مرا بزدايد

خدا گفت : نه

آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم .بلکه آنها براي اين درتو  

هستندکه تو در برابرشان پايداري کني

 

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه

روح تو کامل است . بدن تو موقتي است

 

من از خدا خواستم به من شکيبائي دهد

خدا گفت : نه

شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شکيبائي دادني نيست بلکه به  

دست آوردني است

 

من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد

خدا گفت : نه من به تو برکت مي دهم

خوشبختي به خودت بستگي دارد

 

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد

خدا گفت : نه

درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد

 

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

خدا گفت : نه

تو خودت بايد رشد کني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي

 

من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد

خدا گفت : نه

من به تو زندگي مي بخشم تا تو از همۀ آن چيزها لذت ببري

 

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا ديگران را همان طور که او دوست  

دارد ، دوست داشته باشم

خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتي

امروز روز تو خواهد بود

آن را هدر نده

باشد که خداوند تو را برکت دهد... 



زمین خوردن بار سوم
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
9:47 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

 
زمین خوردن بار سوم 


وقت دارید بخوانید..... داستان قشنگیه......

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.  

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،  

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و  

در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر  

لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را  

پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از  

این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد  

ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در  

خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. 

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می  

شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا  

خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما

شدم.))

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد  

برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین  

خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه  

بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده  

ات را بخشید.

من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا  

گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما  

را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.


نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید

چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به  

انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواندخانواده و قوم تان را بطور  

کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.  



گرانترین و موثرترین وسیله شیطان
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
9:34 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

 

گرانترین و موثرترین وسیله شیطان  


به روایت افسانه‌ ها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود  

دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.

او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل

خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌ طلبی و دیگر شرارت‌  

ها بود.

ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر می‌ رسید، بهای  

گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

كسی از او پرسید: این وسیله چیست؟

شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی‌ست

آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من  

است.

هرگاه سایر ابزارم بی‌ اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌ توانم در قلب  

انسان‌ ها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم.

اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم،

می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم...

من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به كار برده‌ام. به همین دلیل این  

قدر كهنه است. 



داستان آموزنده اسب پير
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
9:33 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

 

داستان آموزنده اسب پير  


كشاورزی اسب پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد.

كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست اسب را از درون چاه بیرون بیاورد. 

 پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم  

گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا اسب زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث  

عذابش نشود.  

مردم با سطل روی سر اسب خاك می ریختند اما اسب هر بار خاك های  

روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می  

آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.

روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن اسب بیچاره ادامه دادند و اسب  

هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت  

کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

 

نتیجه اخلاقی :

مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: 

اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند

دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود




ماجرای لحظاتی تا مرگ
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
9:32 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

 

ماجرای لحظاتی تا مرگ ... 

 

 

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم

گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن

خارج هم کاری نمیشه کرد.گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی

میده با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم

نیست؟فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرشگفتم: راست

میگی، حالا سوالت چیه؟گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی

ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه

خوردن،تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،خلاصه یه روز

صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،اما با مردم فرق داشتم،

چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد با

خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من

رفتنی ام و اونا انگار نه سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم بین

مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم ماشین عروس که

میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم گدا که میدیدم از ته دل غصه

میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم الغرض اینکه این

ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم حالا سوالم اینه که من به

خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر

داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟گفت: معلوم نیست

بین یک روز تا چند هزار روز!!! یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین

قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟گفت: بیمار نیستم!هم کفرم داشت

در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم:پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم،رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم

گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و

بازگفتند : نه!خلاصه ما رفتنی هستیم کِي ش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد.  



عکس هایی از حرم امامان معصوم
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
8:05 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : | | ادامــــــــــــــــه مــــطـلـب...

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب بروید . . .



عکس های مذهبی
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
8:03 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : | | ادامــــــــــــــــه مــــطـلـب...

برای دیدن عکس های مذهبی به ادامه مطلب بروید . . .



دانلود گلچین مداحی
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
7:35 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

 

دانلود (دامن کشان رفتی ... دلم زیر و رو شد...) فرمت تصویری با حجم 10 مگابایت دانلود  

نام مداحی

حجم

قسمت دانلود

سرود رضا رضا از بچه های آباده

5.1 MB

دانلود

ضامن آهو رضا ، لاله خوشبو رضا

6.2 MB

دانلود

ای قلم . . . . . . . .. . . . ....

5.4 MB

دانلود

آقا درد دل زیاده از کجا برات بگویم

1.5 MB

دانلود

بخواب ای مسافر خسته صحرا بابایی...

6.4 MB

دانلود

جانم عمو ، عمو عباس ابوالفضل

10.2 MB

دانلود

عشق من میمیرم آخر از غم تو

9.4 MB

دانلود

دل دریا ، دل بابا ، دل طوفانی ابر ها

12.2 MB

دانلود

دوازده تا گل سرخ که ساقه هاشو چیدن

8.8 MB

دانلود

دوباره دل بی قراره ، امشب عنایتم کن

8.2 MB

دانلود

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم

6.7 MB

دانلود

عمه بابایم کجاست .......

1 MB

دانلود

شبیه پیمبر خداحافظ .....

4.6 MB

دانلود

عمو عباس ، بی تو بابا تنها میمیره

5.7 MB

دانلود

عمه سادات بی قراره.....

3.4 MB

دانلود

دل بر که توان بست ، چو دلدار نباشد

1.3 MB

دانلود

اذا زلزلت الارض ، همین محشر عظمی

9.8 MB

دانلود

کرب و بلا ای کاش من مسافرت بودم

1.4 MB

دانلود

گرد و غبار قافله ، روی دلم نشسته

1.6 MB

دانلود

دختر شامی شنو حرف های من

3.8 MB

دانلود

منو دل و این بی قراری....

9.8 MB

دانلود

نمیدونم دلم دیوونه کیست

1.7 MB

دانلود

نوشتند نامه بیا کوفه......

6.8 MB

دانلود

ای تربت گم گشته ام ، زهرا یا زهرا

2.6 MB

دانلود

شب هایی که دل هارو غم میگیره

3.7 MB

دانلود

گفتم کجا ، گفتا به خون...

6.7 MB

دانلود

چنگ دل ، آهنگ دلکش میزند

6.4 MB

دانلود

بی تو ای صاحب زمان ، بی قرارم هر زمان

2.5 MB

دانلود

 


آدم ساده
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
7:33 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

 

آدم ساده...


آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.  

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشاکرد؛

عمرشان کوتاه است.بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان  

سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

 

آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب" آدم " میدهند..... 

 



امام زمان
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
7:32 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

 

امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد... 

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی 

 

                                    چـــه بغضـها که در گلو رسـوب شد نیامدی 

 

خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن 

  

                                     خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی  

 

برای ما که خسته ایم نه!!! . . .  

 

                                        ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی  

 

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام  

 

                                       دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی 

                         



غفلت
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
7:29 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

 

چرا غفلت؟


بنده من چرا دگر خدا خدا نمی کنی؟  

 

                                           چرا مرا ز سوز دل دگر صدا نمی کنی؟ 

 

ریشه دوانده در دلت غفلت و لذت گناه

 

                                          محبت تو کم شده به ما وفا نمی کنی؟

 

مگر خدای دیگری به غیر من گرفته ای

 

                                           که با من غفور تو دگر صفا نمی کنی؟

 

مگر ز من چه دیده ای که این چنین بریده ای

 

                                            منتظر تو مانده ام چرا نوا نمی کنی؟

 

چرا مرا ز خانه دلت برون نهاده ای

 

                                            چرا دل شکسته را خانه ما نمی کنی؟

 

ز فاطمه به سوی تو سلام می رسد ولی

 

                                         چرا برای مهدی اش کمی دعا نمی کنی؟

 

برای ناله های تو دل حسین تنگ شد

 

                                        چرا به روضه اش دل خویش دوا نمی کنی؟

 

برات کربلای تو به دستهای زینب است

 

                                            چرا هوای رفتن کرب وبلا نمی کنی؟  



دروغ
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
7:28 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

 

   دروغ می گوییم... 

 

فریب ما مخور آقا دروغ می گوییم               به جان حضرت زهرا دروغ می گوییم

چه ناله ای؟ چه فراقی؟ چه درد هجرانی ؟        نیا نیا گل طاها دروغ می گوییم

تمام چشم براهی و انتظار و فراق               و ندبه های فرج را دروغ می گوییم

دلی که مامن دنیاست جای مولا نیست         اسیر شهوت دنیا دروغ می گوییم

زبان سخن ز تو گوید ولی برای مقام       به پیش چشم خدا هم دروغ می گوییم

کدام ناله غربت کدام درد فراق                      قسم به ام ابیها دروغ می گوییم

خلاصه ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست و ما به وسعت دریا دروغ می گوییم

مرا ببخش عزيزم که باز مي گويم                 ميا ميا گل طاها ؛ دروغ مي گوييم

 

فریب ما مخور آقا دروغ می گوییم... 

 



یاران امام زمان
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
7:25 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

                    

         یاران مهدی... 

 

امان از هجر بی پایان مهدی          غروب جمعه و هجـــــران مهدی

امـــان از آن زمانی که بیفتد          بـه روی نامه ام چشمان مهدی

دلش میگیرد و با چشم گریان         بگــوید این هـم از یـاران مهـدی

 

بگوید این هم از یاران مهدی...  



انتظار
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
7:22 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

       

   انتظار... 

 

       هنوزم انتظارم انتظار است  

                                                    هنوزم دل به سينه بي قرار است 

 

       هنوزم خواب مي‌بينم به شبها  

                                                همان مردي که بر اسبي سوار است

 

        همان مردي که آيد جمعه روزي

                                                        و اين پايان خـوب انتظار است 

    



چادر واقعی
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
7:22 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

 

چادری ها زهــــــــرایی نیستند!

اگر پهلویشان درد دین نداشته باشد…

چادری ها زهــــــــرایی نیستند!

اگر عدو را با سیاهی چادرشان به خاک سیاه نکشانند…

چادری ها زهــــــــرایی نیستند!

اگر سیاهی چادرشان حرمت خون شهیدان را به عالمیان ننمایاند…

چادری ها زهـــــــــرایی نیستند!

اگر منتظــــــــر یوسف گمگشته ای نباشند… 



زیبایی واقعی
نویسنده :
وصـــــــال خـــــدا
تاریخ :
26 بهمن 1390
زمان :
7:21 ب.ظ
مــــوضـــــــــــــــــــوع : |

 

در جستجوی قلب زیبا باش نه صورت 

 

زیبا؛. . . زیرا هر آنچه که زیباست، 

 

همیشه خوب نمی ماند؛. . . اما آنچه 

 

که خوب است، همیشه زیباست 





كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت . . . . . كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت . . . . . كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست . . . . . با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت . . . . . كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان . . . . . داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت . . . . . كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود . . . . . كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت . . . . .
RSS
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
بازی آنلاین پرندگان خشمگین
کد بازی آنلاین
بازی آنلاینباب فنری بازی آنلاینسرقت خودرو بازی آنلاینعبور از موانع(4چرخ)
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به وصـــــــــال خـــــدا مي باشد.
.:: This Template By : ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر